تبليغاتX
بچه های تربیت بدنی 89 گیلان
بچه های تربیت بدنی 89 گیلان
حالا که آمده ایم ، بگذار تا آخر برویم... 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

با اینکه اصلا دلم نمی خواد با رسیدگی به اعتراض شروع کنم...اما خب دیگه چاره ای نیست...باید جواب داده بشه به این اعتراض...دیگه چه کنم که این حرف ها با این رسیدگی همزمان شدند...دیگه ببخشید

خب:

"اعتراض وارد نیست"

می دونی چرا؟

چون خود شخص اصلی معترض نیست!!!

و چیزی به من نگفته!!!

تازه مگه نمی دونستی

دنیای مجازی این شکلیه!!!

مدیر حق حذف کردن داره!!!


خب بگذریم

سلام به بچه های ۸۹ گیلان

امیدوارم که خوب و سلامت و موفق باشید

می خواستم یه چیزی بگم:

از همون اول نیومده بودم که بمونم...اومده بودم که زود برم

(البته نشد که تا ۱ ساله شدن وبلاگ بمونم...۷ تیر افتتاح شد...)

واقعا نمی دونم چطور شد که تا الان موندم

آخه ۱ هفته ... ۲ هفته... دیگه نهایت ۳ هفته بعد از ساخت این وبلاگ می خواستم برم

ولی خب به دلایل اینکه وب هنوز خوب راه نیفتاده بود و به قولی رو غلطک نیفتاده بود مجبور شدم که بمونم

زمان که گذشت خدا رو شکر کم کم بچه ها اومدن و وبلاگ با همکاری همکلاسی ها پیش رفت

گفتم برم اما خب نشد

شرایط طوری بود که باید می موندم

یه کم گذشت

خواستم برم

اما هم شرایط و هم دوستان اجازه ندادند که برم

زمان گذشت و گذشت و گذشت

و حالا دیگه وقتشه که تصمیم دیرینه ی خودم رو عملی کنم

بله ... می رم

از تک تک بچه ها ممنونم که تا به اینجا همراهیم کردند و کمک کردند که با هم  وبلاگ رو به اینجا برسونیم

خیلی مرسی...

دیگه ببخشید که تا الان تحملم کردید...

خوبی هام رو که خیلی خیلی کم بودند فراموش کنید

و بدی هام رو که خیلی خیلی زیاد بودند ببخشید

دیگه کلا حلال کنید دوستان

می دونم اصلا مدیر خوبی نبودم و خیلی اذیتتون کردم

اما خب هر چی که بوده و هر حرفی که زدم و هر کاری که کردم فقط و فقط به خاطر این بوده که "بچه های تربیت بدنی ۸۹ گیلان " بهترین ها باشند

امیدوارم که درک کرده باشید...امیدوارم

هه...چی دارم می گم...زیادی امیدوارم...

بگذریم

آخرین خواسته ام به عنوان مدیر اینه که:

من که دیگه رفتم

اول : اینکه مدیر بعدی هر کی که باشه اول از همه قبولش داشته باشید...و بعد از اون بهش اعتماد داشته باشید...

خیلی زود از بین خودتون کسی رو که فکر می کنید مناسبه انتخاب کنید و خبرش رو بهم بدید

دوم : از همه ی همکلاسی ها و تک تک نویسنده های خوب و با انصاف و بامرام و با معرفتم می خوام که همچنان تو وبلاگ باشند و وبلاگ رو تا آخر ۴ سال و بیشتر سر پا نگه دارند و آبروی ۸۹ ای ها رو حفظ کنند و غیرت داشته باشند و کارها رو گروهی انجام بدند...همراه مدیر باشند...کمی و فقط کمی مهربون باشند...صبور بودن رو فراموش نکنند...اشتباهات و سوء تفاهم های گذشته رو تکرار نکنند...به هدف اصلی فکر کنند نه مسائل سطحی و گذرا...حاشیه هارو کنار بذارند...به زمانی که داره مثل برق و باد می گذره فکر کنند...حواسشون باشه که دیگه این روزها برنمی گرده...یادشون نره خیلی از چیزها ارزش ندارند که جای دوستی ها و صمیمیت ها رو بگیرند...و اینکه همیشه وقت واسه جبران نیست...

و آخرین خواسته ام به عنوان یه ۸۹ ای و البته یه همکلاسی:

بچه ها یادمون رفت که با هم باشیم...از این به بعد در کنار هم باشیم نه در مقابل هم...

آهان راستی انشاله این دفعه دیگه : عوض بشه همه چیز...

ببخشید خیلی حرف زدم...از زیاد بودن حرفام...دیگه موندم کدومش رو بگم...آخه می دونی این آخر آخرا یهو دلت پر از حرفای ناگفته می شه... ولی خب این حرفا گفته نشند و همون ناگفته بمونند بهتره... دیگه ادامه نمی دم...عیب نداره...بازم قضاوت کنید...تا الان ساکت بودم و صبر کردم...ولی با این حال بازم به خاطر حرمت هایی که نگه داشتم اما نگه نداشتند سکوت می کنم...

سکوت قشنگ تره...

اینم آخرین حرفم :

دلم گرفت...

هه ( آخ که این "هه" چقدر تلخ بود! )

این گوی..اینم میدان...

فقط رها نکنید

با آرزوی بهترین ها برای شما

همیشه :

" شاد ... سلامت...خندون...مهربون...راضی...امیدوار...صادق...شجاع...پولدار... و عاشق باشید. "

یه سر هم به ادامه مطلب بزنید...ممنون


ادامه مطلب
[ جمعه پنجم خرداد 1391 ] [ 3:20 ] [ فروهر طاهرخانی ]

با عرض سلام به دوستان وبلاگی

من میخواستم در مورد اخراج یکی از دوستان نظر  بدم البته به عنوان حمایت از ایشون نیست

همه قبول داریم که وبلاگ گروهی هستش پس واسه بعضی کارها باید مشورت گرفت نه  اینکه چند نفر دور

 هم جمع بشن و نظر بدن .

در ضمن من دلیلی بر اخراج ایشون نمیبینم واقعا"، با اینکار چیزی عوض میشه؟!!!

[ چهارشنبه سوم خرداد 1391 ] [ 16:3 ] [ سجاد نوروزی ]
بالاخره این صندلی هم به پایان رسید

از نازنین تشکر می کنم ...

ممنون خیلی خوب جواب دادی ... خسته نباشی عزیزم

امیدوارم که تو تمام مراحل زندگیت موفق باشی

راستی به ما بگو که دوست داشتی بچه ها چه سوالی ازت بپرسند اما نپرسیدند

دیگه همین دیگه!!!

آهان

از بچه ها هم ممنون که همکاری کردند

خب

تا صندلی بعدی

خدا یار و نگه دارتان

[ سه شنبه دوم خرداد 1391 ] [ 13:28 ] [ فروهر طاهرخانی ]

  

 

سلام به همه ی همکلاسی های گل

انشاله که خوب و سلامت باشین

یه چیزی:

باز هم صندلی داغ داریم 

البته قبلش ، به شدت عذرخواهی می کنم به خاطر این همه تاخیر

دیگه تکرار نمی شه

خب

همون طور که قرار بود

مهمون این صندلی کسی نیست جز

.

.

.

نازنین انصاری

.

.

.

انشاله که خیلی خوب بسوزه

و همه مون همکاری کنیم

 

خب نازنین جان آماده ای دیگه...

 

پس شروع می کنیم

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 10:41 ] [ فروهر طاهرخانی ]
ما همیشه صداهای بلند را میشنویم

پر رنگ ها را میبینیم

سخت ها را میخواهیم

.

.

.

غافل از اینکه خوبها اسان می ایند بی رنگ میمانند و بیصدا میروند.....

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 13:12 ] [ نازنین انصاری ]
عشق یعنی مادر،

صبر یعنی یک زن،

مهر یعنی دختر،

نور یعنی خواهر ...

هر چه هستی عشق یا صبر، مهر یا نور روزت مبارک



ادامه مطلب
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 11:14 ] [ فروهر طاهرخانی ]

تاریخ آخرین مطلب نویسندگان وبلاگ :

کیوان  :::: ۲۰ / اردیبهشت / 91

ابوالفضل  :::: 19 / اردیبهشت / 91

بهمن  ::::  17/ اردیبهشت / 91

مینا ::::  14 / اردیبهشت / 91

طیبه ::::  13 / اردیبهشت / 91

اسعد :::: 6 / اردیبهشت / 91

مهیار ::::  3 / اردیبهشت / 91

علی ::::  29/ فروردین / 91

فریبا ::::  1 / فروردین / 91

فرهاد ::::  7 / اسفند / 90  

معین :::: 24 / بهمن / 90  

فهیمه ::::  30 / دی / 90

حکیمه  ::::  28 / آذر / 90

الهه ::::  27 / آذر / 90  

نیما ::::  26 / آذر / 90

سجاد :::: 20 / آذر / 90  

 نازنین  :::: 2 / آذر / 90

میثم :::: 1 / آذر / 90

الهام ::::  28 / آبان / 90

نرگس :::: 21/ آبان / 90  

فاطمه ::::  17 / آبان / 90

وریا ::::  28 / مهر / 90

احد ::::  -- / -- / --

 

[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 15:46 ] [ فروهر طاهرخانی ]

 بساط شيطان
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت.

مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.

توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس

چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و

بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.

شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.

انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي

بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور

مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق

مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و

گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.

از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.

ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به

لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.

با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.

به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود.

جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را

روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.

تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه

نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.

آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند

شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.

و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود .

دوست عزیز قلب تو کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟

[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 12:27 ] [ کیوان اسحاقی ]

 تست جالب 30 ثانيه اي
 


---
 
 
این مطلب را تا آخر بخوان و در مدت 30 ثانیه که تست رو انجام میدی به اتفاقی که می افته کمی فکر کن لطفا به سوالات زیر به سرعت پاسخ ده: نتیجه چیست؟

اگر واقعا میخوای درست کار کنه
1- پرسشها رو خیلی سریع جواب بده
2- گزینه آخر هم خیلی سریع و بدون فاصله زمانی انتخاب کن 



2+2







4+4






8+8







16+16













خیلی سریع عددی بین 12 تا 5 انتخاب کنید. انتخاب کردید?


ادامه مطلب
[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:58 ] [ ابوالفضل کریمی ]
بعضی مردها زنان خود را را دوست دارند چون اینگونه زنان:

همیشه احساس می‌کنند جوانند،حتی وقتی پیر می‌شوند.

هر وقت کودکی را می‌بینند لبخند می‌زنند.

وقتی مسیر مستقیمی‌را طی میکنندهمیشه مستقیما” روبرو را نگاه می‌کنند

 و هرگز به طرف مردانی که با لبخند راه را برایشان باز کرده اند برنمی‌گردند تا تشکر کنند.

همیشه در همسرداری به گونه ای رفتار می‌کنند که ذهن هیچ غریبه ای به آن راه ندارد

چون همه ی توان خود را برای داشتن خانه ای زیبا و تمیزبه کار می‌گیرند

و هرگز برای کاری که انجام می‌دهندتوقع تشکر ندارند.

چون هر آنچه که در زندگی خصوصی افراد مشهور اتفاق می‌افتد را جدی می‌گیرند.

چون سراغ مسائل غیر اخلاقی نمی‌روند.

چون نسبت به زجری که برای زیباتر شدن تحمل می‌کنند شکایتی نمی‌کنند

حتی هنگام استفاده از وسایل خطرناک در سالن‌های ورزشی

چون آنها ترجیح می‌دهند سالاد بخورند.

چون فقط عاشق پیش غذاها ی متنوع و رنگارنگ و آرایش ملایم و زیبا هستند

در حالیکه مردان عاشق نوشیدنی‌های مخرب هستند

چون آنها با همان دقت و ظرافتی که میکل آنژ تابلوی Sistine Chapelرا کشیده است

در زیبا شاختن خود دقت می کنند 


چون برای حل مشکلات، روش های خاص خودشان را دارند؛

 روش هایی که مردان هرگز درک نمی‌کنند و همین ما را دیوانه می‌کند.

چون دقیقا” وقتی دیگر خیلی مردشان را دوست ندارندبا ترحم به او می‌گویند:

” دوستت دارم” ؛تا مرد متوجه بی علاقگی او شود

چون وقتی می‌خواهند در مورد ظاهرشان چیزی بپرسندترجیح می‌دهند

 این سوال را از خانمی بپرسند و خلاصه با این مدل سوالات مردها را عذاب نمی‌دهند.

[[ این هم بی غرض نوشته شد( بی غرض بخوانید) ]]

[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:36 ] [ فروهر طاهرخانی ]

به نام خالق تنها.....

بدون شرح

 







[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:11 ] [ کیوان اسحاقی ]

بودن آن هایی که بودنشان را می خواهیم زمین را زیباتر می کند

همیشه باش...

تولدت مبارک الهام جون

امیدوارم همیشه شاد و سالم و موفق باشی

[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:38 ] [ مینا حبیبی ]

هرچه می خواهد دل تنگت بگو...

 

[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:27 ] [ مینا حبیبی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

می خواهیم...
توان آن را داشته باشیم که ادامه دهیم ،
از نو آغاز کنیم ، اگر زمانه بر مرادمان نگشت .
زیبایی را ببینیم ، هنگامی که دیگران ناتوان از دیدن آنند .
می خواهیم...
امید رویایی نو داشته باشیم و شکیبا ،
تا رویایمان همچنان ادامه یابد .
فرصتی بیابیم تا به آن دست یابیم ،
و خردمند ، آن گونه که ،
به آینده چشم داشته باشیم .

...................................

این جا محفل بچه های خوبیه که نظیر ندارند!!!
اومدیم تا با هم خاطراتمون رو بسازیم!
دم خودمون گرم!

راستی رفیق تو هم بیا تا با هم باشیم

"دلتون دریا و چشماتون بی غم باشه"

...................................

راستی برای تماس با مدیر وبلاگ:

tb89gilan@yahoo.com

...................................

" ای انسان : خودت باش! "